عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

626

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

پير صوفيان گفت : - در بيابان ميرفتم شخصى را ديدم منكر ، آبى در پيش وى ايستاده ، و از آن آب نبات بر آمده ، گفتم تو كيستى ؟ گفت من ابو مره ام ، گفتم اين چه آبست ؟ گفت اشك چشم من است ، و اين سبزيها و نبات از آب چشم من بر آمده ، گفتم چرا مىگريى ؟ گفت : ابكى فى ايّام الفراق لايّام الوصال . مهجوران را دندنهء وصال در ايّام فراق روح دل باشد ، بگذار تا بر خود بگريم كه از من زارتر بجهان كس نيست . گفتم چو دلم با تو قرين خواهد بود * مستوجب شكر و آفرين خواهد بود باللّه كه گمان نبردم اى جان جهان * كامّيد مرا فذلك اين خواهد بود حسن بن على عليهما السلام زنى داشت طلاق داد ، او را ، پس چهل هزار درم مهر آن زن بود بوى فرستاد تا دلش خوش شود ، زن آن مال پيش نهاد و گريستن در گرفت گفت : متاع قليل من حبيب مفارق مرا خواستهء جهان چه بكارست كه كنارم تهى از يارست ! و دوست از من بيزار است ! كسى كش مار نيشى بر جگر زد * ورا ترياق سازد نى طبرزد گويند - اين سخن با حسن بن على افتاد ، در وى اثر كرد ، و او را مراجعت كرد . در آثار بيارند كه امير المؤمنين على عليه السّلام روزى به زيارت بيرون رفت بر سر گور فاطمه ، ميگريست ميگفت : مالى وقفت على القبور مسلّما * قبر الحبيب فلم يرد جوابى فهتف هاتف : قال الحبيب و كيف لى بجوابكم * و أنارهين جنادل و تراب اكل التراب محاسنى فنسيتكم * و حجبت عن اهلى و عن اصحابى فعليكم منّى السلام تقطعت * منّى و منكم وصلة الاحباب گفت : - چه بودست ؟ و دوست را چه رسيدست ؟ كه سلام ميكنم و مىپرسم و جواب نميدهد . ؟ هاتفى آواز داد - كه دوستت ميگويد : چون جواب دهم ، كه مهر